شب یلدای ما
دیشب برای پسرم عشقم امیدم نفسم سفره شب یلدا انداختم
ولی باباجونی (بابا بزرگت )گفت که بریم کرج پیش عمو جون واز طرفی هم قرار بود که ما با مامی جون اینا بریم خونه بابابزرگم همه اونجا جمع بودن.
دیگه منم نخواستم حرف پدر شوهری رو زمین بندازم قبول کردیم رفتیم کرج خونه عمو جون . خوش گذشت شام برامون قیمه نثار گذاشتن خیلی خوشمزه بود . بعد ساعت 12 بود که از اونجا درومدیم 1 شب تازه رسیدیم قزوین رفتیم خونه بابابزرگم تا اونجا بودیم ولی حسابی بد خواب شده بودی دلم برات سوخت اخه کمی بهت سخت گذشت
قراره امشب مامان بابای خودم و مامان بابای همسری شام بیان اینجا تا شب یلدای دیگه داشته باشیم در کنار سفره


رادوین و عمو سامانش




بابا جونی (پدر شوهرم) در حال حافظ خوانی

در اخر هم .......
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


شب یلدای ما
